اولین کتاب؛ حماسه یاسین

اواسط مهر ماه 1365 بود. در مشهد مرخصی بودم. در مسجد سجاد مجلسی برای گرامیداشت شهدای واحد تخریب لشکر 21 امام رضا برپا بود. بعد از مراسم باشکوهی که همه اهالی محل شرکت کرده بودند خبری تکان دهنده از طرف مسئولان لشکر پخش شد:((مرخصی ها همه لغو شده ، پس فردا صبح همه باید در راه آهن تجمع کنیم و به منطقه برویم.کار خیلی جدی و فوریه و هیچ عذری هم پذیرفته نیست.)) پچ پچ بین بچه ها آغاز شد که حتما حمله است.

 به تابلو آشنای قرارگاه شهید((وزین))، مقر خودمان ، رسیدیم و دم دمای غروب اتوبوس های گل مالی و استتار شده،آمدند و پنجاه نفر سوار شدیم.هیچ کس از مقصد خبر نداشت و بازار شایعه داغ بود.از دور و بر جاده فهمیدیم داریم به سمت خرمشهر می رویم از دور آسمان خونین رنگ خرمشهر که رو به تاریکی می رفت، نمایان شد.داخل شهر که شدیم غربت شهر و بوی تازه خون شهدا آمیخته با بوی باروت، همه را منقلب کرد.رسیدیم به صدمتری کارون و اتوبوس ایستا.در اینجا بود که برادر امیر نظری، که از معاونان تخریب بود، گفت:((برادرا،اینجا خرمشهره و این مرغدونی هم مقر ماست!))تکه پرانی ها شروع شد.یکی گفت :((می خوان پروارمون کنن و بعد ما رو بدن به سلاخی!))

تمیزکاری تموم شد و بعد از خوردن کنسر و صرف چای، امیر نظری شروع کرد:((( بسم رب الشهداء و الصدیقین.برادرا خسته هستن.من بدون مقدمه لب مطلب رو می گم، توضیحات و تفصیلاتش باشه برای بعد...))

فهمیدیم که قرار است لشکر در منطقه ای که کار آبی لازم دارد،عملیات انجام بدهد و برای همین باید دو گردان غواص از نیرو های زبده لشکر آماده شوند. گردانی که دست بچه های خودمان یعنی تخریب بود به نام گردان یاسین شکل گرفت و من هم جزو این گردان بود و گردان دیگر که دست بچه های اطلاعات بود به نام گردان نوح.

خیلی زود پی بردیم که خوش حالی اولیه ما بی ربط بوده از بس که فشار کار زیاد بود. پس خیلی سریع افکار رفت تو خط کار برای رضای خدا و تحمل سختی ها برای خدا!؛ چرا که نه فال بود و نه تماشا!

روزهای اول را فقط می دویدیم  و برای تقویت عضلات پا، نرمش های سختی مثل در گل و لای دویدن و ((فین)) زدن در خشکی انجام می دادیم که بسیار سخت بود و به عضلات شکم و پا فشار زیادی می آورد رفته رفته غواصی توی آب سرد کارون در زمستان برایمان عادی شده بود و روزی پنج شش کیلومتر غواصی می کردیم و وقتی فرداش می رفتیم لباس هایمان را  بپوشیم می دیدم یخ زده اند!. وضع خوراکمون هم توپ توپ بود تا جایی که برای این دو گردان آشپزخانه جدا برپا کرده بودند و از آجیل  وشیر و عسل و کیک بگیر تا نوشابه های قوطی که آستان قدس اهدا کرده بود!

چند روز  از اقامتم در گردان نگذشته بود  که فهمیدم خبرایی هست،خبر هایی که تا اون وقت برایم سابقه نداشت. یک ساعت قبل اذان صبح ، در تاریکی فضای حسینیه گردان، مانند نماز جماعت، جو نورانی نماز شب حاک و صدای ناله  گریه بلند بود.

صبح روز 65/10/2 خبر دادند امشب عملیات است. قلب ها به تپش درآمد  و چهره ها نورانیت خاصی گرفته بود.دم دمای غروب کامیون ها را آوردند و سوار شدیم و دو کیلومتری پاساژ پیاده شدیم و خودمان را به هر ضرب و زوری بود داخل پاساژ جا دادیم. گردان ما چهار گروهان به اسامی ستار،قهار،غفار و جبار داشت که من در گروهان قهار بودم.

قرار شد تا از کانالی که سه کیلومتر تا اروند کشیده شده بود عبور کنیم. پریدیم داخل کانال.باید از داخل کانال وارد اروند می شدیم.نام عملیات را اعلام کردند: کربلای 4 و با رمز ((با فاطمه الزهرا(س))).

سکوت مرگبار حاکم بر محیط چندان خوشایند نبود. اول قرار بود گروهان ستار وارد اروند شود و وقتی به نیمه اروند رسید ما وارد آب شویم و بعد هم گروهان غفار و جبار.

درحالی که چشم دوخته بودیم به ستون گروهان ستار که داخل اروند پیش می رفت ناگهان آن خط خاموش به یک بمب سراسری تبدیل شد و گلوله های دوشکا و چهار لول و تیربار بر سر بچه ریخت. ماهم خواستیم وارد آب شویم که بعد یک ربع گفتن عملیت لو رفته، برگردید عقب.

شروع کردیم به دویدن تا پاساژ، به پاساژ که رسیدیم گفتند استراحت کنید تا خبرتان کنیم.

صبح که شد،گفتند بروید به سمت خرمشهر! باهمین لباس های غواصی و پیاده!. صحنه شهادت بچه های گروهان ستار بسیار مظلومانه بود.یکی یکی با ناله ای خفیف به  زیر آب می رفتند. شهادت غواص، از مظلومانه ترین شهادت هاست؛ زیرا نه راه پیش دارد، نه را پس و نه حتی راه دفاع کردن. این که یک دفعه یک گروهان جلوی چشمانم به زیر آب بروند دردناک بود.

پنج روز بعد دوباره برادر جلیل با صورتی خندان و نورانی وارد حسینیه گردان شد و با چشمانی اشک الود گفت:بسم رب الشهدا و صدیقین. و سارعوا الی مغفرة من ربکم و...سربازان امام زمان، بار دیگر موعود امتحان پس دادن است.اگر می خواهید لیاقت خود را به آقایتان نشان دهید، اگر می خواهید انتقام هم سنگرانتان را در گروهان ستار بگیرید، اگر می خواهید دل امام را شاد کنید، حال موعودیست که مرد از نامرد مشخص می شود....))و سپس ادامه داد:((حضرت امام با تبسم فرمودند: انشاالله نماز را باهم در کربلا می خوانیم.))

غوغایی به پاشد که بیا و ببین. بعضی از بچه ها چند دقیقه در آغوش هم گریه می کردند.

روز آخر بود و قرار شد ساعت چهار بعد از ظهر بریم خط بیست و پنج متری. این خط به این دلیل بیست و پنج متری نامیده می شد که فاصله خط ما و عراق بیشتر از بیست و پنج متر نبود.

داخل تونل منتظر رمز عملیات بودیم که برادر جلیل گفت یا فاطمه الزهرا.امیر جان شروع کن.یاعلی.التماس دعا!

امیر نظری هم با شنیدن نام خانم فاطمه لبخند زد و با بیلچه اش آخرین قسمت تونل رو کند. امیر نگاه معنی داری به ما کرد و گفت:(( بچه ها بریم. یاعلی)) هنوز سر امیر کاملا از تونل خارج نشده بود که یک تیر قناصه درست خورد توی پیشانی اش. با یک آخ  کوتاه، جلوی چشمان ما پر زد و ملکوتی شد.

بعد از خارج شدن مسعود منم با یک شیرجه داخل آب پریدم. مسعود داشت تند تند سیم خاردار ها رو قطع می کرد. رو به من کرد و گفت:(( زود باش که هوا پسه!)) راست می گفت آخه عراقیا درست بالای سرمون بودن.در حال معبر زدن بین سیم خاردار ها و مین ها بودیم که یک دفعه تیری درست خورد به سر مسعود. صدای شکستن جمجمه اش را شنیدم. درحالی که چشم هایش را به من دوخته بود آرام رام به زیر آب رفت. پشت سرم را نگاه کردم و دیدم بقیه بچه ها تیم همه لب تونل یا اول ساحل نهر خین شهید شده بودند، منظره وحشتناکی بود. سرم را بالا آوردم که دیدم یکی از عراقیا منو با آر پی جی هدف قرار داده، سریع رفتم زیر آب . گرمی و نور گلوله را که دقیقا از بالای سرم رد شد احساس کردم. تصمیم گرفتم برم از زیر سیم خاردار ها رد بشم و امکان داشت خفه بشم اما با این حال این تصمیم را گرفتم و بعد از رد کردن هر ردیف از سیم خار دارها تیکه لباس و گوشت تنم کنده می شد. بالاخره به ساحل رسیدم و درست زیر پای عراقیا بودم. خوش بختانه آن ها منو نمی دیدن که من با یک نارنجک آتششان را خاموش کردم.دیدم بغیر از من سه تا دیگه از بچه ها هم تونستن خودشون رو به ساحل برسون. وقت فکر کردن نبود و ما باید خط رو پاکسازی می کردیم و تصمیم گرفتیم به راهمون ادامه بدیم و سنگر های عراقیا رو پاک سازی کنیم. به هر سنگر که می رسیدیم نارنجی داخلش پرت می کردیم. گوشت و باروت بود که از هر سنگر بیرون می زد. بالاخره بچه های دیگر گردان هم توانستن خط را تصرف کنن. حالا من چهل تا از بچه ها رفتیم به سر دیگر کانال که قرار بود گردان نوح از اونجا به ما برسند ولی هرچه ما اسم رمز که ((اژدر، اژدر)) بود رو می گفتیم یکی با زبان فارسی اما  لهجه عربی می گفت: بیا اینجا، ما اینجا ایم!! همین که پامو گذاشتم توی پیچ کانال منو بستن به رگبار. فهمیدیم که بچه های گردان نوح نا موفق بوده اند.

ما با حدود چهل نفر باید در مقابل پاتک عراقیا مقاومت می کردیم . هر کس یه رگبار برداشته بود و کلی تیر و آر پی جی کنارش گذاشته بود و منتظر دشمن بود. ناگهان غوغایی به پا شد. عراق با استعداد یک تیپ از کماندو هاش به ما چهل نفر حمله کرد. دشت سیاه شده بود از این همه عراقی. با صدای الله اکبر بچه ها شروع کردن به شلیک. عراقیا مثل مور و ملخ روی زمین می ریختند. جلوی خاکریز و زیر پایمان در کانال پر از جنازه شده بود. در وسط هم بچه ها با با چند تا تیر بار و آر پی جی و خمپاره 60 دروشون می کردند. سرانجام عراقیا پا به فرار گذاشتن. بعد از یک آمار گیری معلوم شد بیست نفر دیگه از بچه ها شهید شده اند. حالا هر کدام از ما باید کار ده نفر رو انجام می دادیم. با باران خمپاره و آر پی جی و توپ به سمت ما معلوم شد عراق قصد پاتکی دیگر دارد. عراقی ها دشت را سیاه کرده بودند. با عجله شروع کردیم به پرتاب نارنجک و باران گلوله و آر پی جی و خمپاره . دشت سراپا آتش و خون شده بود. کانال به ارتفاع یکی دو متر پر شده بود از جنازه و سر پیچ کانال های فرعی، با جنازه عراقی ها کاملا مسدود شده بود. بعد از یک ساعت نبرد شدید، عراقی ها دوباره برگشتند و ساعت هفت و نیم صبح بود. خودمان هم باورمان نمی شد که ده پانزده نفری بتوانیم جلوی یک تیپ کماندوی ویژه عراقی با آن هیکل های ورزیده بایستیم.نگاهی به حال روز خودمان انداختیم، چند نفر دیگه از بچه ها هم شهید شده بودند. با سر شماری شدیم هشت نفر! حدود ساعت نه و نیم عراقی ها دوباره حمله کردند. جنگ شدیدی درگرفت منتهی این بار ما خیلی کم بودیم از جلو و چب و راست عراقی می آمد. با سرعت داخل معبر شدم تا به لب نهر خین برسم. وقتی به لب نهر رسیدم، عراقی ها کاملا بالای سرم بودند. خودم رو پرت کردم توی آب، سوزشی در پایم احساس کردم که ناشی از جراحتی تازه بود، آن طرف ساحل یکی از بچه ها مرا داخل کانال کشید و به اورژانس مرا رساند. بالاخره در اورژانش بغض چند ساعته ام شکست و شروع کردم به ضجه زدن، امدادگر ها هم دلداری ام می دادند. سرانجام مرا به بیمارستان خرمشهر بردند.بعد از یکی دوماه که کربلای 5 ادامه داشت بچه های زیادی شهید شدند و در مشهد هم غوغایی بود و هر روز عده ای از شهدا را خاک سپاری می کردند.

 

/ 3 نظر / 451 بازدید
رضا

سلام همسنگر آره من خوندمش خیلی کتاب قشنگیه به وبلاگ منم سری بزن...[عینک]

آلفاچینو

بسیار عالی بود تشکر

گمشده

سلام کتابتون قشنگ بود ولذت بردم .دوسال پیش توکنکور خوندم وتقریبا با شخصیت شماآشنا هستم اما یادتون باشه جواب ایمیل منو ندادید.a.khageh72@yahoo.com